تبليغاتX
مشق شوق

مشق شوق

یادداشت های آموزشی یک خانم معلم دوره ابتدایی

Home Email Archive Designer
 

     این کتاب، مجموعه‌ای از شصت انشای بچه های دبستانی است که«مارچلو دِ اورتا» آموزگار یکی از دبستان‌های شهرک «آرزانو» درکشور ایتالیا ،طی ده سال و از میان تعداد بی‌شماری انشا دست چین کرده است.آرزانو شهرکی است نزدیک ناپل که مانند بیشتر شهرهای جنوب ایتالیا توسعه نیافته است. بسیاری، ناپل و حومه آن را علیرغم تعلق جغرافیایی آن به قاره اروپا از آن جدا می‌دانند. بیکاری و فقر در این سرزمین، بستر مناسبی را برای رشد گروه‌های مافیایی فراهم کرده است و کودکان بی‌گناه، قربانیان اصلی این شرایط خشن و غیر‌انسانی‌اند. آشکار شدن «رازهای مگو» در این کتاب، آن هم با این زبان صریح و بی‌آلایش خوشایند بسیاری نبود. از این رو پس از انتشار این کتاب در ایتالیا، درسال ۱۹۹۰، بسیاری علیه مارچلو دِ اورتا به دادگاه شکایت بردند و .... با این حال نتوانستند مانع شوند که این کتاب بیش از یک میلیون نسخه در ایتالیا فروش رود، به زبان‌های دیگر ترجمه شود و توجه بسیاری از روزنامه‌های جهان را به خود معطوف دارد.این کتاب در طی چند سال برای چندین بار و توسط ناشران مختلف مثل آنا در تهران و نقش خورشید در اصفهان منتشرشده  است.مطالعه کتاب برای معلمان نباید خالی از لطف باشد.با تامل در دست نوشته های ساده و عمیق این نوشته ها و تاثیری که دردردنیا از خود برجای گذاشتند، بی اختیار به نقش و اهمیت والای درس انشا درآموزش و پرورش می بریم.درسی که به شدت مظلوم است و با وجود انبوهی از کم لطفی ها و سهل انگاری ها درتوجه به آن،سرنوشت غم انگیزی گرفته است.در ادامه با هم دو متن انشا ازکتاب حاضررا می خوانیم:

مسئله‌ی مواد مخدر

      من تازه ده ساله‌ام، اما مساله مواد مخدر را چهار پنج سال است که می‌شناسم. همان وقت هم که به کودکستان می‌رفتم، مادرم می‌گفت که اجازه ندارم از هیچ کس آب نبات مخدری بگیرم، حتی اگر خانم معلم یا مدیر مدرسه بدهد. اما یک بار خانم معلم یه دونه به من داد و من فراموش کرده بودم و با این حال خوردم، اما هیچ کاریم نکرد.ماده مخدّر سم است که همه را می‌کشد، حتی پیر‌‌ها را، اما بیشتر جوان‌ها را، یک چیز خیلی شیرین است مثل شکر. اول سر حالت می‌آورد و بعد احمق می‌شوی. جلوی چشم‌هایت یه عالم پروانه، رنگ، قوس و قزح می‌بینی و دلت می‌خواهد پرواز کنی. بعد همه چی تمام می‌شود و فقط آرزانو را می‌بینی.برای به دست آوردن یک گرم مواد مخدّر باید ده میلیون (ده میلیون لیر ایتالیا) پول بدهی، اما معتادها همه فقیرند و بعد دزدی می‌کنند، همه چیز را خرد می‌کنند، اسباب‌ها را به هم می‌ریزند تا ببینند، آیا پدر پشت آن‌ها پول پنهان کرده، کیف زنی می‌کنند، پدر و مادر را می‌کشند.من یک معتاد را می‌شناسم، اما نمی‌توانم اسمش را بگویم، حتی جیوانی او را می‌شناسد و اگر او نامش را بگوید بهتر است. این معتاد جلوی خانه ما زندگی می‌کند و صبح‌ها که پایین می‌آید مواد مخدر مصرف نکرده. چشمش‌هایش طبیعی است و به من سلام می‌کند. بعد شب می‌رود طرف ورزشگاه، آن جا که چراغ‌ها سوخته، مواد می‌کشد.آن جا با «کواگلیاریلو» و «ماسونه» به هم سوزن می‌چپانند و وقتی برمی‌گردد خانه، عین جنازه راه می‌رود.دلم برای معتادها می‌سوزد، اما می‌ترسم. ولی یک بار پانصد لیر توی جیبم داشتم و آن‌ را جلوی معتادی ریختم که روی زمین خوابیده بود و تند در رفتم. به معتادها گاهی پول می‌دهم، اما به کولی‌ها نه. از کولی‌ها بیشتر می‌ترسم!

پدرت را توصیف کن

     پدرم کارتن جمع می‌کند، شب‌ها می‌رود و مقوا می‌آورد. گاهی با او می‌روم، ما با سه چرخه می‌رویم.نمی دانم پدرم چند ساله است، اما خیلی پیر نیست، حتی یک کمی جوان است! صبح‌ها کار دیگری می‌کند. و بعد از ظهر‌ها بر می‌گردد خانه، کمی می‌خوابد، غذا می‌خورد، بعد شب‌ها به خاطر کارتن بیرون می‌رود.پدرم سنی ندارد، اما دیگر آن چنان با نشاط نیست، سرش طاس است عین یک کدو.یکشنبه‌ها ما را به بازار می‌برد و ما را خیلی دوست دارد. ما توی میدان با بچه‌های دیگر بازی می‌کنیم، بعد او یک پاکت نان شیرینی می‌خرد.پدرم خیلی فقیر است، مقوا‌ها کفاف نمی‌دهد، بنابراین همیشه با مادرم جنگ و دعوا دارد.عید پاک می‌شود، بره‌ای برای سر بریدن به خانه می‌آورد، اما همیشه دلمان برایش می‌سوزد و سر آخر می‌بخشیمش به دیگران. و این طور باز سر آن با مادرم دعوا می کند که به پدرم می گوید: «اگر بی همه چیز‌ترین آدم دنیا نبودی این گوسفند را هر سال نمی‌کشیدی بیاوری اینجا و حتی جربزه نداشته باشی سرش را ببری. دفعه دیگه سر خودت را می‌برم. گفتم که بدونی!»

لينك مطلب نوشته ی رجائی |


      سهراب سپهری در کتاب اتاق آبی نوشته است: درس را می خواندم. زیاد تا سر حد نفهمی و منگی. ونیچه وار انضباط مدرسه را بر خود هموار می کردم:می توانستم در زیر رگبار «قدم آهسته» از مدرسه بر گردم.معلم مرا می شناخت.سر سپردگی مرابه دستور ها دیده بود...من شاگرد خوبی بودم.اما از مدرسه بیزار.مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خرد سال من.مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود.عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نمی رود:مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند و به کابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها دیدم.دردبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم.خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم.باد بادک را از کتاب درس بیش تر دوست داشتم.صدای زنجره را به آواز اقای معلم تر جیح می دادم.وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روزداشتم نقاشی می کردم ،معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد؛ و گفت :«همه ی درس هایت خوب است .تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم.با این همه دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کردم. ازهمه بد تر صدای زنگ مدرسه بود...این صدا خیالم را می برید شورم را می نشاند در کیف مدرسه پنهان می شد.با من به خانه می آمد وفراغتم را می آزرد.وجودی پیدا داشت:به خوابم می امد.این صدا درس شتاب می داد .و ترس دیر رسیدن...و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد.صبح در برف زمستان هم,برابر در بسته ی مدرسه می ماندم تا باز شود. اما سالی یک بار صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود وبشارت می داد:پایان اخرین روز سال پیش از تعطیلات بزرگ تابستان.

        این بود حکایت مد رسه رفتن سهراب.یکی از دوستانم می گفت:شما معلما بچه ها رو فقط تو مدرسه دوست دارید در حالی که اونا همیشه به فکر شماهستن. با خیال تون بیدار می شوند با خیالتون بازی میکنند و... بالاخره با خیالتون می خوابند وتا صبح کلی خوابتونو می بینند.اما من که این طوری نیستم وفکر نمی کنم همه ی معلما هم این طوری باشند.به هر حال دلم براشون حسا بی تنگ شده امیدوارم اونا دیگه مثل سهراب فکر نکنند و اگه هم اینطوری فکر می کنند ٫لااقل کمی مثل سهراب بشوند.خلاصه من که دلم براشون تنگ شده.شما چطور؟

لينك مطلب نوشته ی رجائی |